جنگ جمل

در تاریخ زیاد دیده شده که گاهی پسر موجب گمراهی پدر می شود و گاهی به عکس، پدر موجب گمراهی پسر می گردد. یکی از مواردی که پسر موجب گمراهی پدر گردید، ماجرای «زبیر» و پسرش «عبدالله» است.

"ما زالَ الزّبیر رجلاً منّا اهل البیت حتّی نشأ ابنهُ المشۆم، عبدالله": «زبیر همواره از ما اهل بیت بود، تا آن زمان که فرزند شوم و ناشایسته اش «عبدالله» بزرگ شد.»

لمّا أنفذ عبدالله بن العباس؛ إلى الزبیر قبل وقوع الحرب یوم الجمل لیستفیئه إلى طاعته قال له علیه السلام :

لاتَلْقَیَنَّ طَلْحَةَ، فَإِنَّكَ إِنْ تَلْقَهُ تَجِدْهُ كَالثَّوْرِ عَاقِصاً قَرْنَهُ یَرْكَبُ الصَّعْبَئِ وَیَقُولُ: هُوَ الذَّلُولُ، وَلكِنِ القَ الزُّبَیْرَ، فَإِنَّهُ أَلیَنُ عَرِیكَةً فَقُلْ لَهُ: یَقُولُ لَكَ ابْنُ خَالِكَ: عَرَفْتَنی بَالحِجَازِ وَأَنْكَرْتَنِی بِالعِرَاقِ، فَمَا عَدَا مِمَّابَدَا و هو علیه السلام أوّل من سمعت منه هذه الكلمة، أعنی: «فَمَا عَدَا مِمَّا بَدَا».(1)

«یكى از سخنان امام(علیه السلام) كه در روز جنگ جمل قبل از آغاز جنگ به هنگامى كه ابن‏ عباس را به سوى زبیر فرستاد و از او دعوت به اطاعت كرد، فرموده است‏»: با «طلحه‏» ملاقات مكن! كه اگر ملاقاتش كنى، وى را همچون گاوى خواهى‏ یافت كه شاخهایش اطراف گوشهایش پیچ خورده باشد، او بر مركب سركش هوا و هوس ‏سوار مى‏شود و مى‏گوید: مركبى رام است! بلكه با «زبیر» ارتباط بگیر كه نرمتر است، به او بگو پسر دائیت مى‏گوید: در حجاز مرا شناختى و در عراق نشناخته انگاشتى، چه شد كه از پیمان خود بازگشتى؟!

سید رضى مى‏گوید: جمله كوتاه و پر معناى‏ «فما عدا مما بدا»(چه شد كه از گذشته برگشتى؟) براى نخستین بار از امام شنیده شده است، و پیش از او از كسى این سخن ‏شنیده نشده است.

امام علی(علیه السلام ) در قسمتی از گفتارش می فرماید:

"ما زالَ الزّبیر رجلاً منّا اهل البیت حتّی نشأ ابنهُ المشۆم، عبدالله": «زبیر همواره از ما اهل بیت بود، تا آن زمان که فرزند شوم و ناشایسته اش «عبدالله» بزرگ شد

ماجرای «زبیر» و پسرش «عبدالله»

زبیر بن عوام بن خویلد، پسر برادر حضرت خدیجه و پسر عمه رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بود، زیرا مادرش «صفیه» دختر عبدالمطلب بود. زبیر از سرداران صدر اسلام و از مسلمانان استوار و ثابت قدم بود که با شمشیر خود دفعات بسیاری از حریم اسلام دفاع کرد، حتی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) او را از حواریون (یاران نزدیک) خود خواند.

ولی او در زمان خلافت امام علی(علیه السلام ) ـ با آن همه سابقه شایسته ـ از جاده حقّ، منحرف شد و همراه طلحه، جنگ جمل را به راه انداخت، ولی در آغاز جنگ وقتی که امام علی (علیه السلام ) او را نصیحت کرد او اندکی به خود آمد و از جنگ کنار کشید و به سوی منزلش بازگشت. اما در مسیر راه شخصی به نام «ابن جرموز» او را غافلگیر کرد و کشت و او در 67 سالگی در سال 36 هجری در «وادی السباع» به قتل رسید.

زبیر بیست فرزند داشت (یازده پسر و 9 دختر) یکی از پسران معروف او «عبدالله» بود. ابن ابی الحدید می نویسد: «عبدالله، همراه پدرش زبیر» و خاله اش (عایشه) در راه انداختن جنگ جمل، شرکت داشت...(2)

عبدالله بسیار متظاهر به نماز و روزه و عبادت بود، ولی ریاست طلبی، او را منحرف ساخت. در جنگ جمل وقتی که زبیر خود را در تنگنا دید و دریافت که جنگ با امام علی (علیه السلام) عاقبتی جز دوزخ ندارد، به عایشه گفت: «از وقتی که به عقل رسیده ام در هیچ مکانی مثل این مکان در شک و تردید نبوده ام، حضرت علی (علیه السلام) مرا به یاد سخنی انداخت که از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) شنیده ام؟!...»

صرف نظر از جنگ جمل، از همان آغاز خلافت امام علی(علیه السلام) که زبیر در این مورد سهل انگاری یا کارشکنی می کرد، پسرش عبدالله او را بر این کار وا می داشت و آرزو می داشت که پدرش به مقام و ریاستی عالی دست یابد، تا او هم بتواند از مقام پدر خود سوء استفاده کند، آری زبیر از خاندان نبوت بود، اما پسرش او را از این افتخار بزرگ، محروم نمود.

عایشه گفت: می خواهی چه کنی؟ زبیر گفت: «می خواهم از جنگ کنار بکشم.» در این بین عبدالله بن زبیر، به پدر رو کرد و گفت: تو این دو سپاه را در اینجا جمع کردی، و وقتی که شمشیرها را برای کوبیدن همدیگر تیز کردند، می خواهی آنها را واگذاری و بگریزی؟ آری آی پدر. تو حقیقت را نمی گویی، بلکه تو از پرچمهای سپاه علی(علیه السلام) که آنها را جوانهای دلیر حمل می کنند و مرگ را به دوش می کشند، ترسیده ای...(3)

به این ترتیب، عبدالله پدرش را به جنگ با امام علی(علیه السلام) تحریک می کرد و از کناره گیری او ممانعت به عمل آورد. ولی زبیر حرف او را گوش نکرد و از بصره بیرون رفت.

بر همین اساس است که امام علی(علیه السلام ) در قسمتی از گفتارش می فرماید:

"ما زالَ الزّبیر رجلاً منّا اهل البیت حتّی نشأ ابنهُ المشۆم، عبدالله": «زبیر همواره از ما اهل بیت بود، تا آن زمان که فرزند شوم و ناشایسته اش «عبدالله» بزرگ شد.»(4)

به این ترتیب، امام به پدران آینده هشدار داد و اخطار کرد که مراقب دین خود باشند و دین خود را به خاطر فرزند خود از دست ندهند.

کلام آخر:

از گفتار فوق، استفاده می شود که صرف نظر از جنگ جمل، از همان آغاز خلافت امام علی(علیه السلام) که زبیر در این مورد سهل انگاری یا کارشکنی می کرد، پسرش عبدالله او را بر این کار وا می داشت و آرزو می داشت که پدرش به مقام و ریاستی عالی دست یابد، تا او هم بتواند از مقام پدر خود سوء استفاده کند، آری زبیر از خاندان نبوت بود، اما پسرش او را از این افتخار بزرگ، محروم نمود.

پی نوشتها:

1ـ نهج البلاغه، خطبه 31.

2ـ شرح نهج حدیدی، ج 20، ص 103.

3ـ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 171.

4ـ نهج البلاغه، حکمت 453.

 زهرا انصاری نسب

بخش نهج البلاغه تبیان